فريد الدين العطار النيسابوري
مقدمه 12
ديوان عطار ( فارسى )
عزيزا هر دو عالم سايهء تست 30 عقل مست لعل جانافزاى تست 31 قبلهء ذرات عالم روى تست 32 آنكه چندين نقش از او برخاستست 32 بيا كه قبلهء ما گوشهء خرابات است 33 نداى غيب بجان تو مىرسد پيوست 34 لعل گلرنگت شكربار آمدست 36 چون كنم معشوق عيار آمدست 37 تا كه عشق تو حاصل افتادست 37 اين گره كز تو بر دل افتادست 38 مرا در عشق او كارى فتادست 39 ندانم تا چهكارم اوفتادست 40 مفشان سر زلف خويش سرمست 40 عزم آن دارم كه امشب نيممست 41 دلى كز عشق جانان دردمندست 41 پى آن گير كاين ره پيش بردست 42 زان پيش كه بودها نبودست 43 هر آن عاشق كه او را جان بكارست 43 ره عشاق راهى بىكنارست 44 آتش عشق تو در جان خوشترست 45 لعلت از شهد و شكر نيكوترست 45 آن دهان نيست كه تنگ شكرست 46 عشق را گوهر ز كانى ديگرست 46 ذرهاى اندوه تو از هر دو عالم خوشترست 47 مركب لنگست و راه دورست 48 اگر تو عاشقى معشوق دورست 49 چه رخساره كه از بدر منير است 50 هر كرا ذرهاى از اين سوزست 50 روى تو شمع آفتاب بسست 51 شمع رويت ختم زيبايى بسست 51 وشاقى اعجمى با دشنه در دست 52 نيمشبى سيمبرم نيممست 53 دوش ناگه آمد و در جان نشست 53 در سرم از عشقت اين سودا خوشست 54 چشم خوشش مست نيست ليك چو مستان خوشست 55 حسن تو رونق جهان بشكست 56 در دلم تا برق عشق او بجست 57 سر عشقت مشكلى بس مشكلست 57 ره ميخانه و مسجد كدامست 58 تا در تو خيال خاص و عامست 58 غم بسى دارم چه جاى صد غمست 59 درج لعلت دلگشاى مردمست 60 خاصيت عشقت كه برون از دو جهانست 61 هر شور و شرى كه در جهانست 62 تا چشم برندوزى از هر چه در جهانست 63 عشق تو قلاوز جهانست 64 تا عشق تو در ميان جانست 65 جهانى جان چو پروانه از آنست 65 همه عالم خروش و جوش از آنست 66 رهى كان ره نهان اندر نهانست 66 چون دلبر من سبز خط و پسته دهانست 67 كم شدن در كم شدن دين منست 68 عشق تو ز اختيار بيرونست 68 فانى شو از اين هستى اى دوست بقا اينست 69 عشق جمال جانان درياى آتشينست 69 شير در كار عشق مسكينست 71 بت ترساى من مست شبانهست 71 هر كه درين ديرخانه مرد يگانست 73 اى بوصفت گم شده هر جان كه هست 74 خراباتيست پر رندان سرمست 76 شادى به روزگار شناسندگان مست 76 بىتو از صد شاديم يك غم بهست 77 نور ايمان از بياض روى اوست 78 شمع رويت را دلم پروانهايست 78 گر جمله تويى همه جهان چيست 79 اى دلشده دلرباى من كيست 80 در عشق قرار بىقراريست 80 طريق عشق جانان بىبلا نيست 81 سخن عشق جز اشارت نيست 82 عشق را اندر دو عالم هيچ پذرفتار نيست 83 هر كه درين درد گرفتار نيست 85 دل بگسل از جهان كه جهان پايدار نيست 86 از تو كارم همچو زر بايست نيست 86 اى دل ز جان درآى كه جانان پديد نيست 87 از قوت مستيم ز هستيم خبر نيست 88 دل خون شد و از توام خبر نيست 89